دکتر سید صادق سجادی محقق و پژوهشگر در حوزه تاریخ و تاریخنگاری اسلامی، و نویسنده کتابها و مقالات بسیاری است که نزد اهل تحقیق در میراث اسلام و ایران شناخته شده است. تصحیح و تحقیق متن «جغرافیای حافظ ابرو» که با حوصله و دقت علمی تمام ایشان انجام شده است و تألیفاتی چون «تاریخنگاری در اسلام» و «برمکیان» و بیش از صد مقاله علمی ایشان در دائرةالمعارفها و نشریههای خارجی و داخلی، آینه چهره علمی درخشان اوست. پیوستن جناب دکتر سید صادق سجادی را به حلقه کاتبان، به نویسندگان و خوانندگان کاتبان تبریک میگوییم.
When I require the essays online, I would ask essays online service to support me. But you would make the cool theme close to this topic by your own. You have good skills, I do tell you.
ارسال شده در پنجشنبه ۸ بهمن ۱۳۸۸ ساعت ۴:۰۴ قبلازظهر
The quality of your colorful idea reffering to this topic could be compared with the critical essay from essayscentre.com only. So, you come in a correct direction. Thank you so much for the work!
بازدیدکنندگان ماه جاری: ۵۱۸۱۹
بازدیدکنندگان از ابتدا: ۱۳۳۳۹۹۷
تعداد افراد حاضر در سایت: ۱۱
الهامی از شیخ طوسی
مرتضی مطهری
روح اسلامی
شیخ بزرگوار ابوجعفر محمد بن الحسن الطوسی یکی از درخشانترین ستارگان جهان اسلام است، شیخ طوسی نمونه کاملی است از تجلی اسلامی در کالبد ایرانی، از زندگی امثال شیخ طوسی می توان کاملا پی برد که معنویت اسلام تا چه اندازه در اعماق روح مردم این مرز و بوم نفوذ کرده است تا آنجا که افرادی مانند طوسی سراسر زندگی خود را وقف خدمت به این دین کرده ودمی نیاسوده اند و تا آخرین نفس باز نایستاده اند.
شیخ طوسی صد در صد یک عالم اسلامی است جز رنگِ اسلامی رنگ دیگری ندارد، او از کسانی است که از برکت تعلیمات اسلامی پا بر روی تعصبات قومی و نژادی گذاشتند، شعوبیگریها را محکوم کردند و مقیاسهای جهانی و انسانیِ اسلام را محترم شمردند. اکثریت قریب باتفاق دانشمندان بعد از اسلام چنین اند.
شیخ تنها در یک رشته از رشته های علوم اسلامی کار نکرده و متخصص نشده است، بلکه در رشته های گوناگونی زحمت کشیده و کتاب تصنیف کرده است و در همه آن رشته های از طراز اول است.
او هم فقیه است، هم محدث، هم متکلم، هم مفسر، هم رجالی و هم ادیب. از اینرو تنها ازیک زاویه نمی توان او را دید و شناخت بلکه از زوایای گوناگونی باید باو نظر افکند!
فقاهت و اجتهاد
الهامی که من می خواهم از شیخ الطائفه بگیرم و بازگو کنم مربوط است به یک جنبه از جنبه های شخصیت اسلامیِ او و آن جنبه فقاهت و اجتهاد آن مرد بزرگوار است.
شیخ طوسی یکی از مجتهدان و فقهاء طراز اول اسلام است و بحق، شیعه امامیِّه او را بزرگِ خود (شیخ الطائفه) نامیده است. شیخ الطائفه فقیه است ولی نه یک فقیه عادی، بلکه فقیهی که تحولی شگرف، در فقه بوجود آورد. فقه اسلام چه در نحله شیعی و چه در نحله سنی مانند هر علم زنده دیگر دوران های تحول و تکامل را طی کرده است و در برخی مراحل، مانند هر موجود زنده متحول و متکامل جهشهائی و درگرگونیهائی پیدا کردهو تغییراتِ کمّی داشته که منتهی به تغییری کَیفی شده است.
یکی از این جهشها و دگرگونیها در فقه نحله شیعی امامی، بدست این مردِ بزرگوار صورت گرفته است.
از نظر من جهشها و تغییرات کیفی فقه شیعی از روزی که فقها وظیفه اجتهاد را بر عهده گرفتند در سه مرحله صورت گرفته است: مرحله اول، در اوائل قرن پنجم بدست شیخ طوسی، مرحله دوم در قرن هفتم، بدست محقق حلّی و علّامه حلّی و مخصوصا علّامه حلّی از نظر اصول فقه و جدا کردن حساب احادیث صحاص و ضعاف از یکدیگر، و مرحله سوم در قرن سیزدهم هجری بوسیله خاتم المتأخرین حاج شیخ مرتضی انصاری انجام یافت.
و اگر جنبه های مبارزه با قشریگری را در نظر بگیریم و سهم عظیم استاد المجتهدین وحید بهبهانی را در مبارزه با جمود اخباریگری فراموش نکنیم و مخصوصا بطرد مکتب اخباریگری از فقه شیعه توجه کنیم باید یک مرحله دیگر اضافه نمائیم و آن، در قرن دوازدهم بوسیله وحید بهبهانی است.
البته بیان بالا بمعنی این نیست که شخیصیتهای نامبرده لزوماً اهمیت و عظمت بیشتری از شخصیتهای عظیم دیگر فقه شیعی دارند، زیرا هر جهش و تحول کیفی مسبوق است بیک سلسله شرائط و آمادگیهای پیشین، و بسا سهم کسانی که شرائط را آماده و مهیا کرد اند بیشتر است از کسانی که بدست آنها و بوسیله آنها این جهشها صورت گرفته است. باصطلاح اینها جزء اخیر علّت تامه اند.
رستاخیز علمی اسلام
اسلام یک رستاخیز علمی بوجود آورد، آغاز این رستاخیر با طلوع اسلام توأم است، قرن اول و دوم دوره آمادگی و رنسانس است و قرن سوم و چهارم و پنجم دوره شکوفان شدن. هر چند بسیاری از علوم اسلامی در همان قرن اول و دوم بارور شد و ثمرات اولیه خویش را تحویل داد.
جان ملکم انگلیسی با کمال بی انصافی و تعصّب دو قرن اول هجری را از نظر ایرانیان دوره رکود علمی و معنوی معرفی می کند[1] و حال آنکه این دو قرن بقول ادوارد براون از نظر علمی و معنوی بارورترین کلیه ازمنه تاریخ ایران است، ما اگر وضع فکری و علمی ایرانیان را در این دو قرن با قرون ما قبل اسلام مقایسه کنیم که در چه رکرود و سکون و سکوتی بود می بینیم که ایرانیان در این دو قرن از لحاظ فکری و علمی و فرهنگی جنبش و تحرک بی سابقه ای پیدا کرده اند[2] البته اوج کمال این جنبش، در قرن سوم و چهارم و پنجم هجری رخ نمود.
یکی از جنبش ها و نهضت هائی که از همان قرن اول هجری در میان عموم مسلمانان اعم از سنی و شیعی، ایرانی و غیر ایرانی پدید آمد در زمینه مسائل فقهی بود.
مسلمانان، از ابتدا که باسلام ایمان آورند خود را با دینی مواجه دیدند که مقررات زیادی در زمینه های مختلف زندگی اعم از فردی و اجتماعی و اعم از عبادات و معاملات و حقوق مدنی و خانوادگی و غیره دارد.
در حدود پانصد آیه از قرآن مجید آیات الاحکام است. از پیغمبر اکرم (ص) و همچنین از عترت طاهرین او روایات فوق العاده فراوانی در زمینه احکام وارد شده است. لهذا مسلمین وظیفه اولیه خود می دانستند که تکالیف خود را از نظر اسلامی در مسائل مختلف بدانند و عامه مردم، به علما مراجعه می کردند و علما به ائمه دین و به قرآن و آثار و از مجموع اینها از صدر اسلام «تفقه» و اتفاء بوجود آمد و مقدمات تکون علم «فقه» فراهم شد.
کتاب و سنت از دیدگاه فقهای اسلامی
نکته جالب اینست که کلماتی که علما در زمینه استخراج احکام اسلامی از کتاب و سنت بکار برده اند نشان می دهد که این دانشمندان از اول فهمیده بودند که یک نظر ساده و فهم عامیانه کافی نیست که روح و عمق تعلیمات اسلامی در این زمینه مانند هر زمینه دیگر ادراک شود بلکه نیاز به تعمقو غور و فهم عمیق است، آنها کلمه «فقه» را به عنوان نام این علم انتخاب کردند که معنی غور کردن و اعماق رسیدن را می دهد.
راغب اصفهانی در «مفردات غرائب القرآن» می گوید:
«الفقه هو التوصل الی علم غائب بعلم شاهد» یعنی فقه اینست که با وسیله قرار دادن یک دانش آشکار، به یک دانش نا آشکار پی برده شود.
آنها تفقه را اجتهاد نامیدند که با جهاد بیک معنی است، جهاد یعنی استفراغ وسع و به عبارت دیگر: بکار بردن منتهای همت و نیرو. با این تفاوت که کلمه جهاد غالباً برای بکار بردن منتهای کوشش در برابر دشمن بکار برده می شود وکلمه اجتهاد غالبا برای بکار بردن منتهای کوشش، در فهم احکام از کتاب و سنت استعمال می گردد. انتخاب این کلمه نیز می رساند که علمای اسلام زمینه را آنقدر عمیق و وسیع می دانستند که بذل قسمتی از نیرو را کافی نمی شمردند، بذل تمام نیرو را لازم می دانستند.
کلمه دیگری که بکار می بردند «استباط» است. این کلمه نیز حکایت می کند که علمای اسلامی احساس خاصی در مورد درک احکام داشته اند.
کلمه استباط بمعنی بیرون کشیدن آب از زیر زمین است. علمای اسلام توجه کرده بودند که در زیر قشر ظاهر الفاظ، جریان زیر زمینی آب زلال معانی است. هرعامیِ آشنا با زبان عربی و دستور زبان عربی حق ندارند اعدا کند که با مراجعه به کتاب و سنت قادر است قوانین و مقررات اسلامی را اکتشاف کند، فن و هنر مخصوص ضرورت دارد: هنر استباط، هنر استخراج آبهای زیر زمینی از زیر قشر ظاهری. غزالی در «المستصفی» تعبیر لطیفی دارد، او ادله را «شجره» و احکام را «ثمره» و عمل اجتهاد را که استخراج احکام است از ادله «استثمار» می خواند.
حقیقت این است که اینتوجه که برای علمای اسلام پیدا شد از ناحیه خودشان نبود، پیش از همه خود قرآن کریم و پس از قرآن، رسول اکرم مردم را به این حقیقت متوجه کردند، قرآن کریم که دعوت به تدبر در آیات قرآنی و تفکر در آنها می کند در حقیقت همین معنی را یادآوری می نماید. رسول اکرم اولین شخصی است که مسلمین را بسوی تعمق و اجتهاد و استخراج، سوق داد. رسول اکرم با بیانات زیبای خود به مسلمین گوشزد کردکه کتاب و سنت استعداد پایان ناپذیری برای درک معاانی تازه به تازه و نو به نو دارد. او درباره قرآن کریم فرمود: ظاهره انیق و باطنه عمیق له تخوم و علی تخومه تخوم لاتحصی عجائبه و لاتبلی غرائبه[3] : ظاهر قرآن زیبا و باطن آن ژرفا است، او را حدی است و فوق آن حدّ، حدّ دیگر است، شگفتیهای آن بر شمرده نمی شود و تازگیهای آن کهنه نمی گردد.
رسول اکرم درباره خودش و سخنان خودش فرمود: اوتیتُ جوامع الکلم[4] : سخنان جامع و دربرگیرنده به من داده شده است. و هم آن حضرت، بیان لطیفی در همین زمینه دارد. در حدیث معروفی که در حجة الوداع ایراد فرموده است و شیعه و سنی بالأتفاق آنرا نقل و روایت کرده اند فرموده نضَّر الله عبداً سمع مقالتی فوعاها و بلغها من لم یسمعها فربّ حامل فقه غیر فقیه و ربّ حامل فقه الی من هو افقه منه[5]یعنی خداوند شاد وخرم کند کسی را که سخن مرا بشنود و آنرا بکسی که آنرا نشنیده است برساند. همانا بسیارند کسانی که سخن پرمعنی با خود دارند ولی خود، آنرا فهم عمیق نمی کنند و چه بسا کسانی که چنان سخنی را از بر دارند و فهم عمیق می کنند ولی وقتی بدیگری منتقل می کنند او عمیق تر آنرا فهم می کند این حدیث را شافعی نیز در «الرساله» آوردهو به آن استناد کرده است.
یکی از محدثین معروف قرن دوم هجری از یکی از فقهای معروف آن عصر مسأله ای پرسید و او جواب داد. محدث پرسید: به چه دلیل؟ گفت بموجب فلان حدیثی که خودت از پیغمبر برای ما روایت کرده ای مرد محدث پس از تأمل دریافت که فقیه راست می گوید و از آن حدیث می توان حکم این مسأله را استخراج و استنباط کرد.
بار دیگر آن محدث، مسأله دیگری از آن فقیه پرسید و فقیه جواب داد، پرسید دلیل تو چیست؟ گفت فلان روایت که باز تو خود برای ما روایت کردی. محدث بار دیگر تأمل کرد و دید فقیه راست می گوید، از آن روایت نیز می توان این حکم را استفاده و استنتاج کرد. محدث رو کرد به فقه و منصفانه گفت: انتم الاطباء و نحن الصیادله[6] یعنی حقا شما فقها و مجتهدان و اهل نظر پزشکان را مانید و ما محدثان دارو فرشان را.
این داستان تاریخی مصداق حدیث نبوی را روشن می کند که فرمود رب حامل فقه الی من هو افقه منه.
ائمه اهل بیت علیهم السلام به پیروی از رسول اکرم مردم را متوجه تعمّق و تدبّر در آیات قرآنی می نمودند و مکرر گوشتزد می کردند که قرآن وسنت دو منبع پایان ناپذیر می باشند. حدیثی از علی (ع) در این زمینه است که همانطور که استاد بزرگوار ما علامه طباطبائی مدظله العالی در ذیل آیه 3 سوره آل عمران می فرمایند از غرر احادیث است: از علی (ع) پرسش شد هل عندکم شیء من الوحی؟ آیا به شما اهل بیت وحی نازل می شود؟ فرمود لاوالذی فلق الحبّة وبرا النسمة : نه قسمبه آنکه دانه را شکافت و آدمی را آفرید الاان یعطی الله عبداً فهماً فی کتابه: مگر آنکه خداوند بنده ای را مورد عنایت قرار دهد و فهم قرآن نصیب او گردد. از این جمله پیدا است که علی (ع) علم جوشان و فراوان و حیرت انگیز خود را تنها از دولت قرآن و چشمه پر فیض قرآن دارد. این معنویت قرآن است که از باطن و ملکوت بر دل پاک علی سرازیر شده است.
حضرت علی بن موسی الرضا علیه آلاف التحیة و الثناء که در جوار مرقد مقدس آن حضرت این کنگره برگزار می گردد نقل می کنند که از جد بزرگوارشان امام ابوعبدالله جعفر بن محمد الصادق علیهما السلام پرسش شد: ما بال القرآن لا یزید بالنشر و الدراسة الاغضاضة؟ یعنی چگونه است که قرآن هر جه بیشتر منتشر می شود و گوشها با آن آشنا می گردد و هر چه بیشتر خوانده و درس داده می شود کهنه نمی گردد بلکه بر عکس روز بروز بر طراوت و تازگی آن افزوده می شود؟ امام جواب داد: لانّه لم ینزل لزمان دون زمان ولا لناس دون ناس و لذلک ففی کل زمان جدید و لکل ناس غض یعنی این بدان جهت است که قرآن برای زمانی خاص و برای مردمی خاص نازل نشده است و لهذا در همه زمانها نو است وبرای همه مردمان تر و تازه است. اگر درست در معنی و مفهوم این حدیث دقت کنیم دنیای وسیعی در مقابل خود می بینیم، می بینیم ائمه اهل بیت علیهم السلام با دید دیگری قرآن را می دیده اند.
مسأله قیاس
در اینجا لازم است به یک نکته اشاره کنم و آن اینکه همه ما می دانیم که ائمه اهل بیت علیهم السلام از همان اول کار با اعمال قیاس در استنباط احکام مخالف بودند و این کار را تخطئه کردند. غالب افراد به فلسفه این مخالفت توجه ندارند و لهذا بسیاری از مخالفین قیاس، به جمود گرائیده اند یعنی این مخالفت را نوعی گرایش به تعبد مطلق بظواهر و طرد تعلق و تدبّر در استنباط احکام تلقی کردند. بدون شک این سوء تفاهم و بهتر بگویم این غلط، زیانهای فراوانی بر فقه شیعه وارد کرد، ولی اگر فلسفه این مخالفت را دریابیم می بینیم که این مخالفت بر یک اساس منطقی بسیار عالی بوده است و نتیجه اش جمود نیست بلکه تشویق و تحریض به اجتهاد صحیح و عالمانه است.
ریشه مخالفت ائمه اهل بیت با قیاس دو چیز است: یکی اینکه قیاس که همان تمثیل منطقی است، راه مطمئنی نیست. تاریخ فقه، حکایت می کند که کسانی که قیاس را وارد اصول فقه کردند و قهراً افراط کردند هرج و مرج عجیبی بوجود آوردند، حقا اگر مخالفت ائمه اهل بیت از یک طرف و برخی از ائمه جماعت از طرف دیگر نبود فقه اسلامی بکلی زیر و رو شده بود وبهصورتی در آمده بود که به هر چیزی شباهت داشت جز فقه اسلام.
ولی علت دوم که اساسی تر است اینست که ریشه این فکر که ما، در تشریع و تقنین اسلامی نیازمند بقیاس هستیم ریشه فاسدی است، ریشه این فکر اینست که کتاب و سنت، وافی به بیان همه احکام و مقررات نیست و نوعی نارسائی و ناتمامی در کار است و بر ماست که این نقصان را با اصل قیاس گرفتن اکمال و اتمام کنیم.
و حال آنکه خداوند صریحا در قرآن کریم می فرماید که این دین را کمال و نعمت را تمام نموده و اسلام را بعنوان یک دین کامل و تام و تمام برای بشر پسندیده است: «الیوم اکملت لکم دینکم و اتممت علیکم نعمتی و رضیت لکم الإسلام دیناً».
در نهج البلاغه خطبه ای است که سید رضی آنرا تحت عنوان «فی ذم اختلاف العلماء فی الفتیا» آورده است. در آن خطبه (خطبه 18) علی (ع) کسانی را که «من عندی» فتوا می دهند انتقاد می کند و می فرماید: «ام انزل الله دینا ناقصا فاستعان بهم علی اتمامه؟ ام کانوا شرکاء له فلهم ان یقولوا و علیه ان یرضی؟ ام انزل الله سبحانه دینا تاما فقصر الرسول صلی الله علیه و آله وسلم عن تبلیغه و ادائه و الله سبحانه یقول «ما فرطنا فی الکتاب من شیء» وقال: «فیه تبیان کل شیء» و ذکر ان الکتاب یصدق بعضه بعضا و انه لااختلاف فیه فقال سبحانه: «ولو کان من عند غیر الله لوجدوا فیه اختلافا کثیرا» و ان القرآن ظاهره انیق و لاطنه عمیق لاتفنی عجائبه و لاتکشف الظلمات الابه».
یعنی آیا خدا دین ناتمامی فرود آورده و آنگاه از این افراد برای تکمیل آن استمداد جسته است؟ یا اینها در خلق و فرود آوردن این دین با خدا شریک بوده اند و طبق «قانون حق مساوی شرکاء» چون پاره ای از احکام را خداوند بیان کرده و آنها قبول کرده اند، باید پاره ای احکام را اینان با رأی و خیال خود وضع کنند و خداوند قبول کند؟ یا شق سومی در کار است و آن اینکه خداوند دین کامل و تامی نازل فرموده لکن پیغمبر در تبلیغ و رساندن آن به مردم کوتاهی کرده است و اینها قسمتهائی که پیغمبر اکرم بمردم نرسانده است با رأی و خیال خود آنرا وضع می کنند، و حال آنکه خداوند درباره قرآن که بوسیله پیغمبر بمردم ابلاغ شده است می گوید: «ما در این کتاب از بیان هیچ امر لازمی کوتاهی نکرده ایم» و هم می فرماید: «در قرآن بیانِ هر چیزی که برای مردم لازم است وجود دارد» خداوند فرمود که آیات قرآن بعضی گواه بعض دیگر و مفسر بعض دیگرند و در میان آنها هیچگونه اختلاف و تناقضی وجود ندارد «واگر از ناحیه خدا نمی بود در آن اختلافات فراوانی می یافتند» ظاهر قرآن زیبا و باطن آن ژرفا است، شگفتیهای آن تمام نمی شود و تیرگیها و تاریکیها جز بوسیله قرآن برطرف نمی گردد».
در کافی بعد از کتاب مقاییس بابی دارد تحت عنوان«باب الرد الی اکتاب و السنّة وانه لیس شیء من الحلال والحرام الاوقد جاء فیه کتاب اوسنة». همچنانکه عنوان باب حکایت می کند منظور ائمه اهل بیت علیهم السلام این است که پایه و اساس فکر نیازمندی به قیاس، یعنی نارسائی تشریعات الهی اسلامی نسبت بهمه فروع و احتیاجات، غلط است، چنین ناتمامی و نارسائی وجود ندارد.
بدیهی است که مقصود این نیست که در هر مورد جزئی و در هر فرعی از فروع در کتاب و سنت دستوری خاص رسیده است، چنین چیزی نه منظور است و نه ممکنهمچنانکه مقصود آیه کریمه که می فرماید: ما فرّطنا فی الکتاب من شیء و یا می فرماید فیه تبیان کل شیء این نیست که حکم هر واقعه جزئی و هر نوع از فروع جداگانه در قرآن کریم بیان شده است، بلکه مقصود اینست که خطوط اصلی حیات بشر در جمیع شؤون اعم از عبادات و اخلاقیات و اجتماعات در این کتاب کریم رسم شده است و سنت که بوسیله پیغمبر اکرم و ائمه اطهار بیان می شود بیان و تشریح همان ها است.
بهر حال مقصود از همه این گونه تعبیرات اینست که کلیات اسلامی که در کتاب و سنت آمده است، بنحوی است که قدرت «انطباق»بر تمام فروع غیر متناهیه را دارد. و آن چیزی که مورد نیاز است قیاس و تشریع در کنار تشریع الهی نیست، آن چیزی که مورد نیاز است قوه اجتهاد و استنباط یعنی قوه تطبیق اصول بر فروع و رد فروع بر اصول است، معجزه اسلامی در اینست که کلیات آن قابلیت انطباق بر همه موارد را دارد بطوریکه در همه موارد ضامن مصالح عالیه انسانی است.
ائمه علیهم السلام در کمال صراحت این مطلب را ادا کردند. در حدیث معروفی که جوامع حدیث از جامع بزنطی نقل کرده اند فرموده اند: «علینا القاء الاصول وعلیکم التفریع ـ یا ـ علیکم ان تفرعوا» یعنی وظیفه ما اینست که اصول و کلیات را بیان کنیم و وظیفه شما است که فروع و شاخه ها را از این اصول استخراج و استنباط کنید، به عبارت دیگر وظیفه شما اجتهاد و استنباط است. ابن ادریس حلی که از اکابر صاحب نظران فقهای شیعه است و حریّترأی خاصی دارد، با اینکه خبر واحد را نمی پذیرد و بآن عمل نمی کند، این حدیث را در مستطرفات کتاب سرائر بعنوان اصل مسلم آورده است و از اینجا معلوم می شود که این اصل در میان شیعه و در فقه شیعه از مسلمات بوده است.
در خطبه 85 نهج البلاغه که با جمله: «عبادالله، ان من احب عبادالله عبداً اعانه الله علی نفسه» آغاز می شود جمله ای هست که مفید همین مطلب است، علی (ع) در قسمت اول این خطبه صفات و مشخصات عالم ربانی را و در قسمت دوم آن مشخصات عالمان بی عمل و خیالبافان را ذکر می کند[7]، علی (ع) از جمله صفات عالمان ربانی این صفت را بیان می کند: «قد نصب نفسه الله سبحانه فی ارفع الامور من اصدار کل وارد علیه و تصییر کل فرع الی أصله.» یعنی در مقام اخلاص و بسبب اخلاص نیت و افاضه حکمت بر او بدانجا رسیده است که خود را در مرتفع ترین قله ها قرار داده است، در این مقام مرتفع قرار گرفته که هر مشکلی و مسأله غامضی بر او وارد شود جواب و حل آن مساله را صادر می کند و هر فرعی را باصل خود بر می گرداند.
از مجموع آنچه گفتیم معلوم شد که مخالفت ائمه اهل بیت با قیاس بر اساس دعوت به جمود و «ظاهریت» نبوده است، بلکه بر این اساس بوده است که نیازی به تشریعات من عندی نیست آنچه بدان نیاز است و باید جولانگه عقل و علم و فکر علما قرار گیرد اجتهاد و استنباط و استخراج فروع از اصول و رد فروع بر اصول و بالاخره تطبیق صحیح کلیات اسلامی بر فضایا و حوادث است که هیچگاه متوقف نمی شود وتحت حصر نمی آید و به تبع وسعتِ ابعاد مکانی و زمانی زیادتر می شود.
چگونه ممکن است مخالفت ائمه اهل بیت با قیاس بر اساس مخالفت با دخالت عقل در کار دین باشد و حال آنکه آنها به تبع قرآن مجید عقل را حجت باطن و نبّی درونی می دانستند[8].
فقهای شیعه نگفتند که ادله استباط چهار است: کتاب، سنت، اجماع، قیاس.همچنانکه نگفتند ادله استنباط سه است: کتاب، سنت، اجماع بلکه گفتند ادله استنباط چهار است: کتاب، سنت، اجماع، عقل. پس معلوم می شود علما و فقهای شیعه به پیروی از دستور اهل بیت، نوعی از مداخله رای و نظر را که بنام قیاس نامیده می شد باطل می شناختند ولی حق عقل را در اجتهاد و استنباط محفوظ می داشتند.
به علاوه، می دانیم که بموازات بحث قیاس در فقه که مورد قبول بعضی از ائمه جماعت و انکار بعض دیگر از خود آنها بود بحث دیگری کلامی در همان عصر مطرح شد که در واقع یک ریشه داشت و آن بحث معروف حسن و قبح عقلی بود. طرفداران قیاس در فقه در این مسأله کلامی طرفدار حسن و قبح عقلی، و منکرین قیاس منکر حسن و قبح عقلی شدند ولی علمای شیعه با اینکه با قیاس در فقه مخالفت کردند از حسن و قبح عقلی طرفداری کردند و لهذا در شمار عدلیه در آمدند، و این خود می رساند که مخالفت با قیاس بر اساس مخالفت و انکار حق عقل نبوده است.
جامد فکرها
این مطلب قابل انکار نیست که در میان علمای شیعه افراد زیادی پیدا شدند که ترس از قیاس آنها را به بیماری جمود مبتلا کرد، هم در شیعه و هم در سنی از این جامد فکران زیاد بودند، اینها وقتی که با مسأله ای مواجه می شدند اگر دستور خاصی در آن مورد رسیده بود جواب می دادند و اگر حدیث و دستور خاصی نرسیده بود لب فرو می بستند و جوابی نمی دادند، نه قیاس می کردند و نه در پی اجتهاد صحیح و استخراج اصول از فروع بودند. شیخ طوسی آنچنانکه از سخن وی در مقدمه «مبسوط» و هم «عدة الاصول» بر می آید گرفتار چنین جامد فکرانی بوده است و هنوز هم کم و بیش وجود دارند، برای ما فعلا ضرورت ندارد که بحث کنیم آنها چه اشخاصی بوده و چه افکاری داشته اند؟ عمده اینست بدانیم اسلام چه گفته و علمای بزرگ اسلامی از قبیل شیخ ابوجعفر طوسی چگونه تلقی کردند؟
اجتهاد در عصر ائمه
مسأله ای که در اینجا لازم است به مناسبت تذکر دهم اینست که برخی می پندارند در عصر ائمه علیهم السلام اجتهاد و تفریع رودِ فروع بر اصول وجود نداشتهو بعد از دوران ائمه در شیعه پیدا شده است، با اینکه در میان اهل جماعت از همان قرن اول وجود داشته است بلکه به عقیده خود اهل جماعت در عهد رسول اکرم نیز صحابه عند اللزوم اجتهاد می کردند. روایت معروفی درباره معاذ بن جبل که رسول اکرم او را به یمن گسیل می داشت روایت می کنند.
برخی عذر عدم اجتهاد در شیعه را در عهد ائمه به صورت مؤدبانه ای ذکر می کنند و می گویند در آن عهد از نظر شیعه نیازی به اجتهاد نبود زیرا خود ائمه معصومین حاضر بودند و باب علم مفتوح بود، اجتهاد وقتی ضرورت پیدا می کند که راه دانستن هر حکمی مستقلا و مستقیما بسته باشد و ایجاب کند که از اصول استخراج شود، اما وقتی که هر مسأله ای را مستقلا و مستقیماً می توان از معصوم پرسید چه نیازی باجتهاد است، خواه اجتهاد را بمعنی تفریع و رد فروع بر اصول بپذیریم و یا به معنی قیاس و اجتهاد رأی.
مستر چارلز آدامس در سخنرانی دیروز خود[9] در اینجا همین مطلب را گفتند ایشان چنین فرض کردند که اجتهاد در شیعه بعد از عصر ائمه پیدا شده است و علت اینکه شیعه دیرتر از اهل سنت به کار اجتهاد پرداخت این بود که در عصر ائمه از اجتهاد بی نیاز بود. این تصور به ادله ای باطل است:
اولاً، این تصور که در عصر ائمه علم مفتوح بود و نیازی به اجتهاد و فتوی نبود غلط است، ائمه معمولا در مدینه بودند و تنها برای شیعیانی که در مدینه می زیستند این امکان بود که حکم هر مسأله ای را مستقیما از خود ائمه بپرسند، اما شیعیانی که در عراق یا خراسان یا جای دیگر می زیستند کجا می توانستند هر مسأله مورد ابتلای فوری را از ائمه بپرسند؟ آنها ناچار از راویان حدیث و شاگردان ائمه که مدتی از درس آنها استفاده کرده بودند و احیانا کتابهائی تألیف کرده بودند می پرسیدند. البته گاهی عین پرسشهائی که از آنها می شد قبلا پرسش شده و جوابش را مستقیما از ائمه شنیده بودند ولی غالبا این چنین نبود، قهراً ضرورت پیدا می کرد که مشکل بطریق دیگر حل شود.
در تاریخ می خوانیم که گاهی شیعیان عراق یا خراسان پرسشهای خود را جمع می کردند و بوسیله مسافران حج به مدینه می فرستادند و تا رسیدن جواب شش ماه و یا یک سال طول می کشید. در بعضی از اوقات ائمه تحت نظر بودند و یا در زندان می زیستند، امام صادق (ع) مدتی در زمان منصور تحت نظر بودند و کسی حق ملاقات با ایشان را نداشت.
داستان مردی که مسأله ای داشت و می خواست از امام سئوال کند و چون امام تحت نظر بود امکان ملاقات نبود و آن مرد تدبیری اندیشید باین نحو که بصورت خیار فروش در آمد و به بهانه فروختن خیار وارد خانه امام شد و مسأله را پرسید معروف است و همه می دانند.
امام موسی بن جعفر (ع) چند سال در زندانهای بصره و بغداد بودند و در همانجا از دنیا رحلت کردند.
در این موقع شیعه چه می کردند؟ آیا مسأله ای رخ نمی داد و یا تمام صور مختلف مسائل قبلا پرسیده شده بود و جوابهای آماده ای موجود بود؟
ثانیاً، تاریخ شیعه و ائمه شیعه حکایت می کند که امامان، اکابر اصحاب خویش را مدتها شاگردی کرده بودند و آشنا با اصول و مبادی فقه شیعه بودند تشویق می کردند که بنشینند و فتوا بدهند.
امام صادق (ع) به ابان بن تغلب فرمود:اجلس فی مسجد المدینه و افت الناس فانی احب أن یری فی شیعتی مثلک[10]. یعنی بنشین در مسجد مدینه و فتوا بده برای مردم، من دوست دارم مانند تو در شیعیانم دیده شوند. جمله معروف: علینا القاء الاصول و علیکم التفریع را ائمه باصحاب خود فرمودند.
ثالثا، یکی از اموری که ایجاب می کند اجتهاد را، جمع میان خاص و عام، مطلق و مقید، و حل تعارض اخبار و روایات است و همه اینها در زمان ائمه برای راویان حدیث وجود داشته است. آنها می بایست با قوه اجتهاد حل تعارض کنند و جمع روایات نمایند و احیاناً برخی را طرد نمایند. روایات معروف علاجیه تنها برای زمانهای بعد از ائمه نبوده است برای معاصران ائمه همه بوده است.
رابعاً، اینکه می گویند علم اصول که پایه اجتهاد است در شیعه بعد از ائمه پیدا شده و قبلا در انحصار اهل تسنن بود غلط است، علمای شیعه ثابت کرده اند که شاگردان ائمه در عصر ائمه در موضاعات اصولی تألیفات داشته اند، مرحوم سید حسن صدر رضوان الله تعالی علیه در کتاب تأسیس الشیعه لعلوم الإسلام این مطلب را بررسیو اثبات کرده است.
اجتهاد از نظر مستشرقین
بطور کلی مستشرقین پیدایش اجتهاد را در میان مسلمین به شکل دیگر و طرز دیگری که موافق هدفهای خودشان است توجیه می کنند، آنها نمی توانند یا نمی خواهند بپذیرند که اسلام به عنوان یک شریعت ختمیه الهیه، اصول و کلیات جامعی آورده است که ضامن سعادت بشر در همه زمانها و مکانها است و آنگاه علمای امت را موظف کرده است که در پرتو این اصول و کلیات الی یوم القیامه به اجتهاد و استکشاف بپردازند. آنها طبق طرز تفکر مادی خود چنین وانمود می کنند که اسلام پاره ای مقررات ساده و متناست با زندگی اعراب چهارده قرن پیش آورده ولی طولی نکشید که جامعه وسیعی را در برگرفت و زندگی تحول یافت، قوانین اسلامی برای چنین جامعه ای نارسا بود و علمای اسلامی بخاطر علاقه به اسلام دوره بدوره طبق احتاجاتی که پیدا می شد از پیش خود وضع قوانین و جعل احکام می کردند و نام آنرا اجتهاد می گذاشتند و رنگ اسلامی بآن می داند، و چون اهل تسنن اکثریت را تشکیل می دادند و مسئولیت حکومت را بر عهده داشتند، احتیاجات، آنها را زودتر وارد اجتهاد کرد و شیعه چون در اقلیت بودند قهراً آن تحرک در میان آنها نبوده پس بدین علت شیعه دیرتر به کار اجتهاد پرداخت.
ولی چنانکه گفتیم نه اجتهاد آن است که مستشرقان نیک نهاد! پنداشته اند و نه شیعه دیرتر به کارِ اجتهاد پرداخت، آنچه در شیعه در زمینه مسائل اصولیه بوده است به صورت رساله های جدا جدا بوده مثلا رساله ای در عام و خاص، رساله ای در ناسخ و منسوخ و امثال اینها، شاید اگر تفاوتی هست در اینست که اهل تسنن قبل از شیعه کتاب جامع در مسائل اصولی تألیف کردند.
اجتهاد و حریت
مستشرقین نوعاً اجتهاد را نوعی حریت تلقی می کنند، و اتفاقا هم چنین است اجتهاد نوعی حریت است. ولی آنها از این کلمه حق، باطل را اراده می کنند، مقصودشان از حریت اینست که مجتهدان خود را محدود و مقید به آنچه از ناحیه کتاب و سنت رسیده نمی دانند و از تقید به کتاب و سنت آزادند! مستشرقین روح اعتزال را در مقابل روح اشعریت نیز به عنوان حریت بهمین معنی که گفته شد توجیه می کنند آنها چنین وانمود می کنند که اسلام مساوی است با عقاید و افکار اشعری. ولی در این میان گروهی روشنفکر (معتزله) پیدا شدند که خود را از قید تعبد بکتاب وسنت آزاد کردند مجتهدان نیز در مقابل ظاهریون گروهی دیگر از احرار بودند.
اینگونه تفسیر از اجتهاد یا اعتزال، دروغ و بهتان محض است اجتهاد در فقه و اعتزال در کلام، البته نوعی حریت است. ولی حریت از جمود و تقشر، تاریخ، گواه است که مجتهدان و معتمدان به حق عقل، در فقه یا کلام که بحق باید آنها را «احرار» نامید از مؤمن ترین و با تسلیم ترین و با تقوا ترین و مخلص ترین علمای اسلامی بوده اند، و هرگز ظاهریین و اشعریین از آنها مقید تر به حفظ موازین اسلامی نبوده اند.
***
حریت شیخ طوسی
شیخ طوسی از اینگونه احرار است، سراسر وجود شیخ طوسی از ایمان اسلامی و شور اسلامی و علاقه به خدمت به اسلام موج می زند، او یک دلباخته سر از پا شناخته است. ولی این شور و ایمان و دلباختگی هرگز او را بسوی جمود و تقشر سوق نداده است. او با جامدان و قشریان نبرد کرده است. او اسلام را آنچنان که شایسته است شناخته و لهذا حق عقل را محترم شمرده است.
شیخ طوسی با آنکه محدثی عظیم الشأن است و کتاب تهذیب الاحکام و کتاب استبصار او بهترین دلیل بر مدعا است، مسائل اصول دین را حق طلق عقل می داند باین معنی که تعبد را در این مسائل جائز نمی شمرد. وی در عدة الاصول بگروهی از جامد فکران که در شیعه پیدا شدند اشاره می کند و بر سبیل انتقاد می گوید: اذا سئلو عن التوحید او العدل او صفات الائمة او صحَّة النبوة قالو روینا کذا. یعنی اگر از اینان در باب توحید یا عدل یا امامت یا نبوت پرسش شود بجای آنکه بدلیل عقلی استناد کنند به ذکر روایات می پردازند. شیخ طوسی مانند هر عالم روشنفکر دیگر اسلامی می داند که اصول عقاید باید اجتهادا و از روی فهم مستقیم برای اذهان روشن شوند و نقش آثار نقلی در این مطالب، که البته نقش بسیار اصیلی است نقش هدایت و راهنمائی و تعلیم و ارائه عقول به دلائل است نه نقش فرمان و مولویت و تعبد.
شیخ طوسی در مقدمه کتاب نفیس مبسوط نیز از گروه جامد فکران گله آغاز می کند، می گوید «من همیشه می شنیدم که فقهای اهل جماعت فقه ما شیعیان امامیه را تحقیر می کردند ... و من همواره در اشتیاق بسر می بردم که کتابی تألیف کنم متضمن فروع (بدون آنکه نیازی به اعمال قیاس پیدا شود) ولی اشتغالات و گرفتاریها مانع بود و از جمله چیزهائی که عزم مرا می کاست این بود که اصحاب ما کمتر رغبت به این کار نشان می دادند زیرا با متون اخبار و صریح الفاظ روایات خو گرفته بودند و حتی حاضر نبودند لفظی تغییر کند. کار جمود بآنجا کشیده شده بود که اگر لفظی بجای لفظ دیگر قرار می گرفت در شگفت می شدند و فهمشان از درک آن معنی کوتاهی می کرد.»
کتاب مبسوط شیخ طوسی یک کتاب تفریعی و اجتهادی است، ظاهراً اولین کتاب فقهی تفریعی است در شیعه که فروعی در آن طرح و حکم آنها از اصول استخراج شده است. کلام شیخ در مبسوط می رساند که شیعه در عصر شیخ یک دوره را در فقه طی می کرده است.
شجاعت ادبی
شیخ طوسی در عصر خود نیاز به تحولی در فقه و اجتهاد را احساس می کند و مانند موارد مشابه، برآوردن چنین نیازی بدون (به اصطلاح امروز) سنت شکنی و جریان بر خلاف عادتِ مألوف، میسر نیست بنابراین، شجاعت عقلی و ادبی ضرورت می یابد و شیخ با شجاعتی که مخصوص شخصیت های برجسته ای از طراز خود اوست با نوشتن کتاب مبسوط چنین گامی را بر می دارد و فقه و اجتهاد شیعه را وارد مرحله جدیدی می کند.
شیخ با این عمل خود اولا ثابت کرد که از ضمیری آگاه برخوردار است و نیاز عصر خویش را درک می کند.
ثانیا ثابت کرد که از موهبت شجاعت عقلی و ادبی بهره مند است، او از کسانی نیست که فقط نیاز را احساس کند ولی جرأت اقدام را نداشته باشد، با جرأت و جسارت کم نظیر این گام خطیر را بر می دارد.
ثالثا ثابت کرد که اجتهاد و تفریع و طرح مسائل جدید و جوابگوئی بآنها مشروط باین نیست که فقه اسلامی را کوتاه و نارسا فرض کنیم و دست بدامن قیاس و رأی بشویم. ثابت کرد که کلیات و اصول اسلامی نوعی است که کاملا ممکن و مقدور است در چهار چوب همان کلیات، فروع تازه رسیده را جوابگوئی کرد. هنر شیخ در اینست که نه مانند جامداران و متقشران از پاسخگوئی به نیازهای عصر خود، شانه خالی کرد و نه مانند متهوران و بی پروایان رأی و گمان شخصی را جانشین تشریع اسلامی نمود و اینست انتظار اسلام از علمای واقعی!
بهره و سهم ما
قرن ما یعنی قرن چهارده هجری از نظر فقه و مقررات اسلامی قرن یک فاجعه است، یک فاجعه کم نظیر، در این قرن ما شاهد قربانی شدن مقررات اسلامی در مقابل مقررات اروپائی می باشیم سنگرها را پی در پی از دست فقه اسلامی می گیرند. درمسائل قضائی، در مسائل مدنی، در سمائل خانوادگی، در مسائل جزائی و در سایر مسائل تدریجا مقررات ناقص اروپائی جانشین مقررات اسلامی می گردد.
امروز عملا جز مقررات عبادی، در انحصار اسلام نمانده است، سایر مقررات یا انحصارا غیر اسلامی و یا مخلوطی است از مقررات اسلامی و غیر اسلامی. چرا؟
اگر از مقلدان و فرنگی مآبان بپرسیم جواب آماده ای پیش خود دارند، می گویند: قرن بیستم است و مقررات قدیم مناسب با این نیست، مقررات دیگری مناسب با روح قرن لازم است. این جمله را طوطی وار تکرار می کنند، ولی اگر توضیح بخواهید که آن عواملی که در قرن پیدا شده که ایجاب می کند قوانین اصلی زندگی بشر تغییر کند چیست؟ مقتضیات زمان یعنی چه و چگونه است؟ چه رابطه ای هست میان تکامل و تغییر وسائل زندگی و تغییر اصول و مقررات و مدارهای زندگی البته جوابی نخواهید شنید. آنها همینقدر فکر می کنند که مثلا چون وسائل مسافرت عوض شده پس علی القاعده باید اصول اخلاق و مقررات اجتماع هم تغییر کند.
و البته کیست که نداند در این میان دستهائی در کار است که شرق را از اصولی که بآنها می بالد و پایه و مایه شخصیت او است خلع و عریان کند تا او را بصورت لقمه قابل هضمی برای غرب در آورد؟
اما نباید یک نکته را فراموش کنیم: بدون شک ما از نظر فقه و اجتهاد در عصری شبیه به عصر شیخ طوسی زندگی می کنیم، دچار نوعی جمود و اعراض از مواجهه با مسائل مورد نیاز عصر خود هستیم ما نمی خواهیم زحمت گام برداری در راههای نرفته را که عصر ما پیش پای ما گذاشته بخود بدهیم، همه علاقه ما به اینست که راههای رفته را برویم و جاده های هموار کوبیده را بپیمائیم. ما ترجیح می دهیم راه هفتصد ساله حل شبهه این قبه را طی کنیم و حال آنکه امروز صدها شبهه از شبهه «این قبه» مهمتر و اساسی تر و وابسته تر بزندگی عملی خود داریم. شیخ الطائفه بلکه شیخ الطائفه هائی برای قرن چهاردهم ضروری ست که:
اولا با ضمیری روشن نیازهای عصر خویش را درک کنند.
ثانیا با شجاعت عقلی و ادبی از نوع شجاعت شیخ الطائفه دست بکار شوند.
ثالثا از چهارچوب کتاب و سنت خارج نگردند.
چه می دانیم؟ شاید روزگاری آبستن به چنین مردانی که از امثال شیخ الطائفه ملهم خواهند بود بوده باشد. اینقدر می دانیم که خداوند دین خود را وا نخواهد گذاشت.
[1]تاریخ ادبیات ادوارد براون «جلد اول» صفحه 302 و 312. ادواردو براون شخصا تصریح می کند که من خودم را از این اشتباه برکنار میدارم.
[2]برای توضیح بیشتر این مطالب به کتاب «خدمات متقابل اسلام و ایران» تألیف نگارنده مراجعه شود.
[7]سید رضی عنوان خطبه را چنین ذکر می کند: «و هی صفات المتقین و صفات الفساق» ولی تدبر کامل در خطبه نشان می دهد که در توصیف علمای ربانی و عالمان بی عمل است.