زمان زندگانی شیخ الطائفه، ابوجعفر محمد بن حسن بن علی طوسی که از 385 تا 460 قمری دوام میکند، و ایام پیدایش او در عصریست که سامانیان در ماوراءالنهر حکمرانی داشتند، و درین طرف اموارباع خراسان یعنی بلخ ـ هرات ـ مرو ـ نشابور نیز داخل پادشایی آل سامان بود. ولی امرای محلی مانند فریفونیان در جوزجان و حکمرانان لودی در ملتان و پشتون در سلسلهی کوهسار سلیمان وروه و آل باینجور در تخارستان و شادان در غرجستان و بقایای شیران در بامیان و لویکان بقایای کوشانی در غزنه و گردیز و اخلاف صفاری در سیستان و وادی هلمند، و اخلاف کابلشاهان در وادی دریای کابل و امرای اندراب در کوهسار هندوکش و سوریان در غور و آل محتاج در چغانیان و سیمجوریان در نشابور و طوس و هرات به طور مستقل یا نیمه مستقل حکم میراندند، و مردم آسیای میانه در آشوب این گونه ملوک طوائف سرگردان و پریشان بودند.
از بین این امرای محلی، امیر سبکتکین ولد جوق قرابجکم که مرد نو مسلم کرامی کافی و دلاوری بود در 27 شعبان 366 بر تخت شاهی غزنه نشست و از دریای سندتاری و از آموتا سواحل بحیره عرب حکم راند، و چون در سال 387 هـ بمرد، پسرش محمود سلطان معروف و جهانگشای غزه به جایش نشست، و در این قسمت شرقی دنیای اسلامی آن وقت، شاهنشاهی عظیمی تشکیل داد، و اکثر ملوک طوایف و امرای محلی را هم از بین برد.
در این وقت خلافت اسلامی دو مرکز مهم داشت که یکی قدرت فاطمیان اسماعیلی مصر در قاهره و دیگر خاندان آل عباس در بغداد باشد.
این هر دو خاندان اگر چه هاشمیان اصیل منسوب به دودمان نبوت بودهاند، ولی فاطمیان مصر چون مستقیماً حسینی و فاطمی و علوی بودند، بنابر نظریهی «امامت معصوم» خود را احق به آن میدانستند و هم در دنیای اسلام اخلاف دیگر حضرت امیر المؤمنین علی بودهاند، که سلطه آل عباس را مشروع ندانسته و برای به دست آوردن مقام امامت و خلافت میکوشیدند.
چون بعد از انحلال نیروی سامانیان، قدرت سیاسی خراسان ، عملاً در غزنه و به دربار سلطان محمودتمرکز کرد، هر دو مرکز خلافت، از قاهره و بغداد، کوشش داشتند تا از این نیروی سیاسی کار بگیرند، و یا لااقل آن را مقابل و خصم خود نگردانند، و این هر دو دربار، بار سال سفرای خود به دربار غزنه اقدام کردند.
سلطان محمود با ملاحظهی اوضاع روحی و فکری مردم و منافع سلطنت خویش نمیتوانست سلطه روحی و مادی فاطمیان دور دست اسماعیلی را در کشور خود راه بدهد و بنابراین هنگامی که تمام خراسان بر او مسلم شد و عبدالملک سامانی را بشکست به دربار خلیفه القادر بالله عباسی نامهیی نوشت و القاب یمین الدوله و امین المله محمود ولِّی امیرالمؤمنین را از دربار بغداد یافت و خلعتهای گرانمایهی خلیفه را به دربار عام بلخ پوشید ذیحجّه 389 هـ (عتبی 215) و چون در سال 403 هـ رسول عزیز مصر الحکیم فاطمی به نام تاهرتی به دربار محمود آمد به قول گردیزی «مرآن رسول را پیش خود نگذاشت و بفرمود تا او را به حسن بن طاهر بن مسلم علوی سپردند و حسن تاهرتی را به دست خویش گردن بزد به شهر بست» (زین الاخبار 181).
در قلمرو سلطنت محمود دو فرقهی اسلامی در اکثریت بودند: یکی فرقهی سنت حنفی مذهب که یک مرکز علمی و فکری ایشان بلخ بود. دوم شیعیان اثنی عشری آل محمد که در اکثر بلاد خراسان و عراق زندگی داشتند و در مسئله امامت به اسماعیلیان در این امر اختلاف کردند، که ایشان بعد از امام ابوعبدالله جعفر الصادق متوفا 148 هـ پسرش موسی الکاظم (متوفا 183 هـ) را امام هفتم میدانستند، ولی اسماعیلیان باطنیهی اهل تاویل، فرزند دیگر امام جعفر صادق یعنی اسماعیل را «امام معصوم» میشمردند (ضحی الاسلام 3/11).
سلطان محمود چون رقابت اسماعیلیان مصری را با خلفای بغداد، به چشم سر میدید، برای این که منافع خود را در سایهی خلافت بغداد حفظ کرده و هم رعایای اثنی عشری خود را خوش داشته باشد، سیاست شدیدی را در مقابل دربار قاهره و پیروان آن به کار بست، تا جایی که میگفت: «من از بهر قدر عباسیان انگشت درکردهام در همه جهان، و قرمطی میجویم و آنچه یافته آمد و درست گردد بردار میکشند». (بیهقی 208).
این سیاست که محمود طرح کرده بود، بعد از درگذشت او در عصر پسرش مسعود نیز با همین شدت تعقیب شد، و حتی رقبای درباری، مخالفان خود را همواره به تهمت قرمطیت و باطنیت از بین میبردند، و خود مسعود هم وزیر بزرگ سلطان محمود، امیر حسنک میکالی نشابوری را که به گفتهی بیهقی از «پدریان» بود و در زمان زندگی محمود، شاهزاده مسعود از وی رنجشی داشت، به بهانهی قرمطی بودن در بلخ بردار کشید در حالی که خود سلطان محمود دربارهی حسنک گفته بود:
«وی را من پروردهام و با فرزندان و برادران من برابراست، اگر وی قرمطی است من هم قرمطی باشم». (بیهقی 208)
در حقیقت باید گفت که سبکتگین پدر سلطان محمود، به قول سیستان و عُتبی «مردی کرامی بود» و خود محمود هم طوری که ابن خلکان از کتاب مغیث الخلق امام الحرمین عبدالملک جوینی معاصر سلطان نقل نموده حنفی بود، تا به تلقین قفّال مروزی فقیه معروف، به مذهب امام شافعی گروید (وفیات الاعیان) در چنین حال توقع نباید داشت که شاهان غزنوی از تمایلات خاص مذهبی بری باشند، و باز همین جذبات را در منافع سیاسی به کار نبرده باشند، و بنابراین است که قاضی منهاج سراج جوزجانی دربارهی سبکتگین هم گوید: «و در عهد او کارهای بزرگ برآمد و مادهی فساد باطنیه از خراسان قلع کرد» (طبقات ناصری 1/227).
عصر زندگانی شیخ الطائفه به چنین بحرانهای سیاسی و فکری مقارن بود، و چنان که دیده میشود، از همان وقتی که لشکریان فاتح عرب در حدود18 ـ 22 هـ به قیادت احنف بن قیس تمیمی، صفحات جنوب آمورا تا تخارستان گشودند (طبری 3/244 و ابن اثیر 3/16) در این وقت به شهادت هیون ـ تسنگ زایر چینی، نوبهار بلخ مرکز دین بودائی بود و مسلمانان توانستند، آن معابد قدیم را از بین بردارند، و بلخ را مبدأ سوقیات لشکری و مرکز پرورش فکر اسلامی بسازند، و همین وضع تا مدت پنج قرن آینده دوام داشت، و ما میبینیم که علوم اسلامی مانند تفسیر و حدیث و فقه و هم فکر تصوف و کلام و برخی از علوم عقلی در آن پرورده میشود، و این شهر را قبّة الاسلام و یا به قول مؤلف فضایل بلخ «دارالفقاهه» و «دارالاجتهاد» مینامند.
در این پنج قرن بسا از رجال دینی و علمای عربی را در بلخ میبینیم و هم رجال بلخی را در مرکز فقهی و علمی عرب در حجاز و کوفه و بصره و بغداد و غیره مییابیم، که به انتقال علوم اسلامی به خراسان و بلخ میپردازند. مثلا ابومطیع قاضی بلخ متوفا 104 هـ کسی است که از بلخ به خدمت ابوحنیفه پیوست و در فقه و فتوا به درجهیی رسید که امام ابوحنیفه به حضور خود او را به دادن فتوا گماشت، و امام مالک بن انس میگفت: «در بلخ قاضی است که قائم مقام انبیاست» (فضایل بلخ 177). و حتی ابویوسف قاضی بغداد، که اعلم اصحاب امام ابوحنیفه بود گفت:«لیس ماوراء الجسر افقه من ابی مطیع البلخی» و هم یحیی بن اکثم قاضی بغداد و بصره (159/242هـ) دربارهی علمای بلخ گفته بود: «در هیچ شهری آن علما و فضلا دیده نشد که در بلخ» (فضایل 24).
اکثر علمای بلخ، به طلب علم در مراکز علمی اسلامی گشت و گذار داشتند، مثلا عمر بن هارون بلخی که از اجلهی محدثان و فقهاست و او را «بحر علم» میخواندند متوفا 196 هـ به طلب علم به بصره رفته بود (فضایل 193) و قاضی القضاة ابوعلی حسن و خشی متوفا 471 هـ به عراقین و مصر به طلب حدیث رفت و مدتها در اصفهان مستملی حافظ ابونعیم محدث و صوفی بزرگ بود (فضایل 400) و باید گفت نه تنها مردان بلخ برای تحصیل علم، به خدمت امام ابوحنیفه میرفتند و در درسگاهای هر علم و مدارس اسلامی شامل بودند (فضایل 29/43). بلکه زنان این شهر نیز سفرهای علمی داشتند، چنانچه مهد علیه خاتون شیخ احمد خضرویه عارف معروف بلخی در حدود230 هـ به طلب علم سفری کرد و مؤلف فضایل بلخ دربارهی او گوید:«و خاتون شیخ احمد خضرویه کتاب التفسیر روایت کرده از صالح بن عبدالله، و چنین گوید که ضیاع و عقار خود را به هفتاد و نه هزار درم بفروخت و احرام حج کرد و چون به مکه رسید و حج اسلام آورد و از مناسک فارغ شد، روی به آموختن علم آورد هفت سال آنجا مقام کرد. در جمیع علوم ماهر شد و احادیث سماع کرد، آنگاه به بلخ آمد». (فضایل 272).
اکثر علمای بلخ از تابعین و بعد از آن راویان احادیث و دارای مقام اجتهاد در فقه بودند و نظام الملک طوسی یک «مدرسه نظامیه» را در این شهر نیز تأسیس کرده بود، که قاضی القضاة حسن و خشی در آن درس حدیث میداد (لسان المیزان 2/241) و حتی «خواص و عوام بلخ، اغلب فقیه و متدین بودند و از برای عوام، مسایل پارسی درس گفتندی تا فایدهی عام باشد». (فضایل 48).
بدین صورت اگر ما نامهای ائمه بزرگ و مؤلفان قدیم تفسیر و حدیث و فقه و تصوف بلخ را گردآوریم، کتاب قطوری خواهد شد، و برخی از مؤلفان قدیم عهد تابعین و بعد از آن در تفسیر و حدیث و فقه و تصوف و علوم عقلی مانند کلام و فلسفه و فلکیات و ریاضی و غیره بلخی بودهاند و یا بدین مکتب دانش نسبتی داشتهاند، که برای مثال ابوزید احمد بن سهل (235/322هـ) فیلسوف و سیاسی و جغرافی دان و مورخ بلخی و مؤلف 35 جلد کتاب در شرایع و فلسفه و ادبیات و نجوم و ریاضی و علوم قرآنی و کلام و سیاست را نام توان برد، که کتابی بنام «مناقب بلخ» هم داشت (فضایل 60 معجم الادباء 1/29ـ الفهرست 198).
از مفسران قدیم اواخر تابعین، مقاتل بن سلیمان بلخی متوفا 158هـ است که در مسجد جامع بلخ، تفسیر و کلام و احادیث را در اوایل قرن دوم درس میگفت و امام شافعی گفته بود که «الناس کلهم عیال علی مقاتل فی التّفسیر» (فضایل 108) و یک نسخهی خطی تفسیر وی در کتابخانهی توپ قاپوسرای استانبول موجود است.
هنگامی که در ممالک عربی، اقتدار حکمرانی در دست امویان بود، مردم خراسان به حمایت آل نبوت بودهاند، و نهضت ابومسلم خراسانی در نصف اول قرن دوم هجری بر همین فکر بنیاد یافته بود و ابراهیم امام بن محمد بن علی بن عبدالله بن عباس را از خاندان پیامبر تأیید مینمودند، و داعیان او هم در خراسان گشت و گذاری داشتند و او همواره گفتی: «که پرچمهای سیاه به طرفداری اهل بیت پیامبر، از خراسان بیرون آید.» تا که خانهی ابوسلمه حفص بن سلیمان خلال همدانی در کوفه پناه گاه شیعیان آل محمد گردید و ابومسلم هم لشکر خویش را از خراسان به کوفه فرستاد، و سفّاح برادر ابراهیم امام را در مسجد جامع کوفه به خلافت برداشتند و در سنه 132 هـ با او بیعت نمودند (الفخری 128 زین الاخبار) و بنابراین ابوسلمه را «وزیر آل محمد»و بو مسلم را «امین آل محمد» گفتند (اخبار الطوال).
اگر چه سلطه امویان به سعی خراسانیان دوستدار آل محمد از بین رفت، ولی آل عباس نیز بنابر منافع خاندانی خویش روی خوشی به آل نبوت نشان ندادند، و ایشان را رقیب خود شمردند. بنابراین بسا از رجال آل محمد به بلاد خراسان آمدند، تا از شر آل عباس در حمایت خراسان نجات یابند.
در عصر عباسیان، مذهب ابوحنیفه در خراسان و ماوراءالنهر رواج کامل یافت، و بلخ یکی از مراکز مهم فقه حنفی گردید، ولی چون حنفیان قدیم، حضرت امیرالمؤمنین علی را نخستین مبدأ فیوض نبوی و قدوهی علم میدانستند، و سرچشمه فقه و تصوف بلخیان از آن منبع زلال جوشیده بود، بنابراین با رجال آل محمد و اصحاب ایشان ارادتی داشتهاند، و شعار آنها این گونه اقوال بوده است:
و قد رضیت علیا قدوة علم / فهل علی بهذا القول من عار
(فضایل 444)
از لحاظ اوضاع فکری خراسانیان حنفی المذهب در عصر شیخ الطایفه و پیش از آن این نکته در خور تأمل است که «مکتب فقهی» حنفی در کوفه به وسیلهی استاد حضرت ابوحنیفه یعنی حماد بن ابوسلیمان (متوفا 120 هـ) به ابراهیم نخعی (متوفا 95 هـ) و عامر بن شراحیل شعبی (متوفا 104 هـ) میرسد و این دو استاد از کسانی استفاضه کردهاند که از اصحاب بارگاه قندوهی علم امام علی بن ابیطالب بودند، مانند شریح کندی (متوفا 78 هـ) و علقمة بن قیس نخعی (متوفا 62 هـ) و مسروق بن اجدع همدانی (متوفا 63 هـ) و اسود بن یزید نخعی (متوفا 95 هـ) و هم همین مدرسهی فکری و فقهی به عبدالله بن مسعود صحابی پیامبر پیوندی دارد (ضحی الاسلام 2/180) که او را هم از مقتبسان مشکوة فیوض علوی دانستهاند و فیض کاشانی عالم شیعی گوید: «و کان خیر من یستئدون الیه بعده (ای امیرالمؤمنین)» ابن مسعود و ابن عباس (تفسیر صافی 3) و جلال الدین سیوطی عالم سنی درباره او آرد که: «و اما ابن مسعود فروی عنه اکثر مما روی من علی» (الاتقان 2/178) و هم خود امام ابوحنیفه به قول صاحب مشکاة از امام جعفر صادق روایت حدیث نموده، که بدین وسیله سلسله روایت حدیث مدرسهی ابوحنیفه به حضرت امام محمد باقر و اسلاف او از اهل بیت هم میرسد (مناقب ابوحنیفه از ملا علی قاری هروی 545).
بدین نحو اگر ما مبدأ مذاهب اربعهی اهل سنت و تصوف و حتی تفسیر و نحو عربی را جستجو کنیم باز هم ریشه آن به قدوهی علم علی بن ابیطالب میرسد (فجر الاسلام 276) و هم از این روست که خود امام ابوحنیفه در اختلافاتی که بین علویان و عباسیان روی میداد به آل محمد متمایل بود و هنگامیکه ابراهیم کواسه، حضرت امام حسن و برادر محمد نفس زکیه بر منصور خلیفه عباسی شورید، امام ابوحنیفه به حمایت او بود و به قول زفربن هذیل که خطیب بغدادی نقل کرده با شدت و جهر بر خلاف منصور سخن راندی (تاریخ بغداد 13/329) و حتی وقتی منصور دو نامه مجعول از طرف همین ابراهیم حسنی به نام اعمش محدث و ابوحنیفه نوشت اعمش بعد از خواندن آن را بخورد گوسپند داد، ولی چون به ابوحنیفه رسید آن را بوسید و جوابش نوشت (ضحی الاسلام 2/182 به حواله ابن عبدالبر 17) و این امر سبب شد که بین ابوحنیفه و خلیفه عباسی کدورتی پدید آمد، و در نتیجه به امر خلیفه تازیانه خورد و به زندان افتاد و در آن جا به قول برخی مسموماً از جهان رفت.
اگر چه روش ابوحنیفه در فقه حدیث و استخراج احکام از آن و عمل برأی و قیاس همان نیست که علمای جعفری و اثناعشری دارند، ولی عقیدت علمای حنفی ـ مخصوصاً در بلخـ با قدوهی علم امیرالمؤمنین علی و آل او به درجهای است که همواره امامان و رجال این دودمان شریف را محترم و مبجّل داشتهاند و حتی در مدرسهی فقهاء بلخ چنین روایات هم مسموع بود:
ابوجعفر محمد هندوانی راوی حدیث و فقه معروف حنفی که او را (ابوحنیفه صغیر) گفتندی (متوفا 362هـ) وی به حد اجتهاد و تقلد قضای بلخ رسیده بود و از او حکایت کنند که در اول حال که به تعلم مشغول شده از قلت فهم عظیم زحمت میدید، شبی امیرالمؤمنین علی را به خواب دید که هر دو انگشت مبارک را در دهان ابوجعفر درآورد و تا به حنک رسانید و آن گاه دعا گفت: «ابوجعفر میگوید که سال تمام نگشته بود که تمّ لی ماتمّ یعنی به زیور علم محلّی گشتم» (فضایل 363).
ابواسحاق محمد بن ابراهیم مستملی از محدثان قدیم بلخ است که مستملی محدث بزرگ محمد بن یوسف فریابی و شریک کار و مصاحب محمد بن اسماعیل صاحب صحیح بخاری بود و چهارده دفتر معجم الکبیر علمای بلخ را تألیف کرده، در فضایل امیرالمؤمنین علی حدیثی را از نقله خود مسند از ابن عباس آورده که روزی رسول علیه السلام به سوی امیرالمؤمنین علی رضیالله عنه نظر کرد و گفت: «انت سید فی الدنیا و سید فی الآخرة و من احبّک فقد احبّنی و من ابغضک فقد ابغضنی. و حبیبک حبیب الله و بغیضک بغیض الله . فالویل لمن ابغضک بعدی» (فضایل 388).
در خراسان و بلاد معمور آن خانوادههای سادات حسینی و علوی در کمال احترام و جلال میزیستند و در امور سیاست و قضا و فقه و نشر علم و دانش اسلامی دستی داشتند، برای مثال خانواده رؤسا و نقباء بلخ از اولاد ابوعبدالله اعرج یکی از اسباط علی بن ابیطالب بودهاند که به قول ناصرالدین سمرقندی مؤلف تاریخ بلخ، خاندانی بزرگ و نسبتی عالی داشتند و امام اجل اشرف سید الساده محمد بن حسین حسینی ضیاءالدین صدرالطالبیه از این خاندان، مدتی رئیس بلخ بود (متوفا 537 هـ) و پسرش محمد نیز رئیس خراسان و نقیب النقباء لقب جلال آل محمد داشت و برادر دیگرش تاجالدین حسن هم رئیس خراسان و صدر آل رسول الله بود، و خود امام اجل محمد بن حسین پدر ایشان احادیث زیادی روایت کرده است (فضایل بلخ 424/425) همچنین از سادات شریف بلخ، محمد بن حسن نعمةالله را نام توان برد، که شیخ صدوق ابن بابویه پیش از (381 هـ) او را در بلخ دیده و به خواهش او یکی از کتب اربعهی اصول شیعه «من لا یحضره الفقیه» را نوشته بود. (بروکلمن 3/345).
بستگی مدرسهی حدیث و فقه بلخ، با آل محمد، عین از قرن دوم و اوقات حیات امام ابوحنیفه است بدین معنی که مقاتل بن سلیمان مفسر و محدث فقیه مشهور بلخی، همواره مناقب و محامد ابوحنیفه گفتی (فضایل 106) در حالی که همین شخص به قول شیخ الطائفه و محمد بن عمر کشی از اصحاب امام محمد باقر بود و صاحب الذریعه گوید: «عده الشیخ فی رجاله من اصحاب الباقر و الصادق علیهما السلام» (4/315) و استاد او در حدیث، فقیه مکه عطابن ابی رباح از اصحاب علی علیهالسلام بود (خلاصة الاقوام قسم2) و بنابراین در کتب معتبر شیعه و آثار شیخ الطائفه ذکر بسیار از او میآید، و مخصوصاً در تفسیر مجمع البیان شیخ طبرسی عالم بزرگ شیعه (متوفا 548 هـ) از تفسیر مقاتل، مطالبی موجود است و هم اکثر مفسران قدیم اقتباس هایی از او دارند.
زمان پیدایش شیخ الطائفه، اوقات عروج و شیوع تام تسنن و مذهب حنفی در خراسان است زیرا سلاطین سامانی و غزنوی و سلجوقی و اکثر رجال این عصر، پیروان سرسخت تسنن و تحنف بودهاند، و یک مرکز تمام این فعالیتهای فکری و تشکیل و ترتیب فقه حنفی بلخ بود. چون شیخ الطائفه 23 سال نخستین زندگانی و ایام ریعان شباب را در خراسان به سر بردهاند، پس منشأ فکر و تفقه او نیزدر این جاست و حتما در فقه و کلام و کتب احادیث حنفیان بلخ و خراسان مطالعاتی داشته اند و همین معلومات خراسانی را در بغداد از محضر شیخ مفید و سید مرتضی تکمیل کردهاند، و هم میبینیم که محمد بن عمر بن عبدالعزیز کشّی در حدود 340 هـ و استاد او محمد بن مسعود عیاشی (حدود 320 هـ) هر دو از کبار فقیهان و محدثان امامیه در مکتب دیگر مربوط بلخ یعنی سمرقند زیسته، و از اهالی آن جا بودهاند، که کتاب معرفة اخبار الرجال کشی و دو صد جلد مؤلفات عیاشی از منابع خراسانی فقه و حدیث شیخ الطائفه و امامیان قدیم در خراسان شمرده میشود.
در مسئله تقسیم ادوار فقه اساساً در نظر علمای شیعه دورهی تشریع و صدور همان است که با رحلت شارع خاتمه یافت و نزول وحی احکام انقطاع پذیرفت و بعد از آن دورهی تفریع و استنباط است (ادوار فقه 382) و شیخ الطائفه از اجلهی علمای این دوره است که دو کتاب او تهذیب الاحکام و استبصار از جمله کتب اربعه اصول
(1) شیعه شمرده شده است و بنابراین او را «مجدد و امام فقه شیعه» در دورهی تفریع گفته میتوانیم.
از نظر علمای حنفی، شیخ الطائفه در عصری زیسته که بعد از دو طبقهی مجتهدی در شرع و مجتهدین در مذهب، دورهی سوم مجتهدین در مسایل بوده است (الجواهر المضیه 2/558) و علمای حنفی که در بلخ و خراسان، معاصر با شیخ الطائفه در اواخر قرن چهارم و آغاز قرن پنجم بودهاند، خود را در شرع و مذهب مجتهد نشمردهاند، و از صاحب مذهب مستقیماً روایتی ندارند، و با شیخ خود هم اختلافی در فروع و اصول کرده نمیتوانند، بلکه حسب اصول مقرره ی مذهب، به استنباط احکام پرداختهاند مانند خصّاف و طحاری و شمس الائمه حلوائی و سرخی و یزدی و قاضیخان و غیره، که مدار صدور احکام آنها شش کتاب ظاهر الروایه یا اصول مذهب حنفی، تألیفات محمد بن حسن شیبانی است.
(2)
شیخ الطائفه در مذهب جعفری مانند علمای معاصر حنفی خویش تنها مجتهد در مسایل نبود، بلکه مدون و مجتهد در مذهب بود، و بر کتب و احکام تمام مذاهب دیگر احاطهی کامل داشت و این مطلب از «کتاب خلاف» او ظاهر است که در آن تمام مسائل و موارد اختلاف شیعه و سنی را فراهم آورده، و دلائل ترجیح نظر شیعی را گفته است.
مدرسهی فقهی بلخ، که اساس آن بر تعالیم امام ابوحنیفه و اصحاب او گذاشته شده است با مدرسهی فقه امامی که شیخ الطائفه مجدد و مجتهد آن است در روایت اخبار و توثیق احادیث و استنباط احکام، منهاج جداگانهیی دارد، و از رای و قیاس هم کار میگیرد، ولی چنین به نظر میآید که با بستگی و پیوندی که امام ابوحنیفه و یاران و پیروان او با قدوهی علم امیرالمؤمنین علی و ائمهی آل محمد داشتهاند ـ و ما به پارهیی از آن در سابق اشاره کردیم ـ صاحب نظران حنیفه این گونه اختلافات را از مقولهی «اختلاف امتی رحمة» میشمردهاند، و بنابراین دودمانها و رجال آل محمد و علمای امامی، درسرتاسر خراسان همواره در کمال عزت و احترام زیستهاند، و مرا قد ایشان هم در بلخ و هرات و دیگر بلاد، تا کنون مطاف مردم است و حتی بر بنای مرقد یحیی بن زید بن علی بن امام حسین که در ارغوی جوزجان بلخ در سنه 125 هـ به دست سلم بن احوز کشته شد، بنایی و کتیبهیی موجود است که به ابنیهی عصر غزنویان میماند، و بر آن نام جمعی از شیعیان اهل بیت دیده میشود، که با نام سلم و نصر بن سیار و ولید خلیفه اموی «لعنهم الله» نوشتهاند. در حالی که این جای در قلب کانون حنفای بلخ واقع بوده، و تلعین امویان بین حنفیان جواز نداشت. ولی بنابر احترام این شخصیت مظلوم آل محمد تا کنون آن رابر همان حالت قدیم احترام باقی ماندهاند. و همچنین مرقد عبدالله بن معاویه بن عبدالله بن جعفر طیار بن ابوطالب مقتول 129 هـ در کمال تنجیل و احترام تا کنون هم در هرات مطاف عامه است و در سنه 706 هـ ملک غیاث الدین محمد کرت پادشاه سنی هرات بران بنایی و گنبدی ساخته است.
اگر ما مدرسهی فقهی بلخ و حنفیهی خراسان را با مدرسهی فقهی شیخ الطائفه تحت مطالعه قرار دهیم پس باید بگوییم که در نصف اول قرن پنجم و زمان حیات شیخ الطائفه، بلخ و خراسان قرار تقسیم ادوار فقه حنفی در دوره سوم «اجتهاد در مسایل» واقع بود، و دوره اجتهاد در مذهب را سپری کرده بود، ولی شیخ طوسی در دوره «اجتهاد در مذهب» قرار داشت و تمام سعی خود را به ترتیب و تدوین و تهذیب «مذهب جعفری» وقف کرده بود. وی در تهذیب و استبصار فتاوی خود را از روی اخبار وارده از ائمه آل محمد با در نظر داشتن اخبار معارض و تطبیقات آن فراهم آورده و مناهج جمع منافات و اختلافات آن را شرح داده، و به استنباط و تفریع احکام پرداخته است که همین مطالب را در مقدمه تهذیب خود تصریح میکند و به رفع تباین ظاهری آن میپردازد که این کار در نظر علمای اهل سنت ـ چنانچه گفته شد ـ به دورهی اول و دوم فقه مربوط بوده است، و کتاب «خلاف» او هم نظیر کتابهایی است که در آن دوره از طرف متقدمان علمای اهل سنت نوشته شده است، مانند اختلاف الصحابه امام ابوحنیفه و اختلاف ابی حنیفه و ابن ابی لیلی از قاضی ابویوسف و اختلاف یعقوب و زفر از محمد بن شجاع بلخی و اختلاف الفقهاء عامه از احمد بن محمد طحاری متوفا 321 هـ
(3) با قید این خصوصیت که شیخ الطائفه طوسی کتاب «خلاف» خود را مانند یک «مجتهد فی المذهب» در ضبط خلافهای مذاهب دیگر با شرح و وجوه ترجیح مذهب جعفری نوشته است و این کاریست که بدون اطلاع کامل بر تمام مذاهب و بدون داشتن نظر و تحقیق اجتهادی در قرآن و سنت و اخبار ممکن نیست و در تاریخ فقه و فکر خراسانی و اسلامی مکمل این سلسهی تحقیق به اضافهی معاومات مذهب جعفری شمرده میشود. زیرا علمای حنفیه در مدرسهی بلخ و دیگر بلاد اسلامی، تنها مذهب حنفی یا مذاهب اربعه را در قید خلاف در نظر داشتهاند، و کتاب «الروضة فی اختلاف العلماء تألیف احمد بن محمد غزنوی» (متوفا 593 هـ) و «زبدة الاحکام فی اختلاف الائمه» تألیف عمربن اسحاق غزنوی از اکابر علمای احناف (704/773هـ) از این قبیل است ولی کتاب دیگرش «الغرّة المنیفه فی ترجیح مذهب ابی حنیفه» شباهتی در ترجیح مذهب خود با «خلاف» شیخ طوسی دارد (الفوائد البهیه 148).
تصوف در مدرسهی فقهی بلخ:
یکی از خصائص مدرسهی فقهی بلخ و رجال منسوب به آن در خراسان، این است که از همان آغاز قرن دوم تا عصر شیخ طوسی، اکثر علمای بلخ از مفسران و محدثان و فقیهان از طبقه زاهدان و ناسکان اسلامی بوده، و بنابراین با مکاتب تصوف در بغداد ربطی داشتهاند. در جمله هفتاد نفر مشایخ بلخ که صفیالدین واعظ بلخی در حدود 610 هـ در کتاب فضایل بلخ ذکر کرده، اکثر آن فقها، متعمد زاهدیاند که در عصر خود به مکاتب مروجهی زهد و تمسک و تصوف هم پیوندی دارند و حتی متقدمان این طایفه مانند ابراهیم بن ادهم بلخی و شقیقبن ابراهیم بلخی و حاتم اصم بلخی و احمد خضرویه بلخی و محمد وراق ترمذی ـ در زمانی که هنوز مکاتب تصوف با مفاهیم ما بعدی خود ایجاد نشده بود ـ از اجلهی صوفیان قدیم به شمار آمدهاند که در تذکرههای اولیاء مانند طبقات الصوفیهی سلمی و انصاری هروی و حلیة الاولیاء اصفهانی و غیره جای دارند.
در طریقههای تصوف از زمان قدیم تا کنون تمام آن ـ به شمول ملامتیه و اهل فتوت ـ سلسله تلقین و لبس خرقه و مقامات و احوال خود را به ائمه آل محمد و امیرالمؤمنین علی میرسانند و بنابراین اگر مدرسه بلخ در راه و روش فقهی خود پیرو مذهب امام ابوحنیفه است از نظر روحی و باطنی و فیوض اشراقی به وسیلهی «تصوف» هم با ائمه بزرگ دودمان نبوت وابستگی کامل دارد. و کلابادی اقدم مؤلفان صوفیه اهل سنت امام زینالعابدین علی بن حسین (متوفا 94 هـ) را اجل بانیان تصوف میشمارد (التعرف 11) و همین کلابادی و عالمان دیگر اهل سنت مانند ابونعیم اصفهانی (در حلیه 3/181) و عطار (در تذکره 2/266) و ابن حجر (در صواعق محرقه 199) به روایت صوفیان اقدم، امام محمد باقر را از بانیان تصوف شمردهاند و حتی ابن بابویه شیخ صدوق قمی (متوفا 381هـ) هنگامی که روش فتوت و لباس و مناسک آن را شرح میدهد، مبدأ این گونه جوانمردان صوفی مشرب را (لافتی الا علی) میرساند (معانی الاخبار 39) و ابن عماد عبدالحی حنبلی در شذرات الذهب به حواله تاریخ الامامیه ابن ابی طی گوید که «شیخ مفید هو شیخ مشایخ الصوفیه» (3/199).
در این مورد قول ابونصر سراج طوسی و زاهد سنی (متوفا 378هـ) که هفت سال پیش از تولد شیخ الطائفه در شهر او میزیسته رابطه تصوف اهل سنت را به ائمه اطهار خوبتر میرساند وی گوید: امیرالمؤمنین علی رضی الله عنه صاحب علم لدنّی، بین جمیع اصحاب پیامبر خصوصیتی به فهم معانی جلیله و اشارات لطیفه و الفاظ مفرده و بیان توحید و معرفت و ایمان و علم و غیر ذلک داشت که اهل حقایق صوفیه بدان خصال شریفه تعلق و تخلق جویند (اللمع 129 ـ 179) ابن خلدون نیز مشرب صوفیه را توغل در دین و لبس خرقهیی داند که علی به حسن بصری پوشانید و عهد التزام طریقهی خود را از او گرفته بود (مقدمه 323) و هم صاحب تعرف مبدأ مواجید و مقامات صوفیه را به امام زینالعابدین و امام محمد باقر و امام جعفر صادق بعد از علی، حسن و حسین علیهم السلام نسبت دهد (تعرف 11) و مشایخ اقدم بلخ، هم تماماً از این مشکاة آل نبوت استناره کردهاند مانند: شقیق بلخی که از امام کاظم اخذ احوال طریقت کرده بود (طرایق الحقایق 2/193) و ابراهیم ادهم بلخی به وسیلهی اویس قرنی به قدوهی علم علی پیوندد (طبقات سلمی 442) و احمد خضرویه از جوانمردان خراسان بود که «لا فتی الا علی» شعار ایشان بود، و هم قدیمترین عالم مفسر و محدث و زاهد و بلخی ضحاک بن مزاحم (متوفا در بروقان بلخ 105 هـ) به قول ماسینسیون از پیشقدمان روش تأویل در تفسیر است که شیعیان در عراق و کوفه داشتهاند (رجال مشهور اسلام 33).
مدرسه فکری تصوف در بلخ با وسعت نظر و عدم تعصب و انسان دوستی خود، در عصر شیخ الطائفه مانع آشوبهای افراطی ارباب تمذهب بود، چنان چه در بلخ حرکتی نظیر آنچه در کرخ بغداد روی داد، و بارها کتب او را سوختاندند (طبقات الشافعیه 3/52) دیده نشد.
سهم تصوف در تصفیهی روح و تزکیهی عمل و تقلیل تعصب تمذهب در مدرسهی فکری بلخ، از این جهت محسوس است که از جدال لفظی طائفتین در حدود (560 هـ) در این طرف خراسان، کتاب النقض بوجود آمد، و حتی منتسبان مذهبین در تشبیه به گربه که «روی به یک دست شوید و سه بار افسار با سر کند تا فراز گوش درآورد» (کتاب النقض 611) یکدیگر را ملزم قرار میدادند، ولی پنجاه سال بعد در همین محیط فکری از شهر بلخ مرد روشن روانی که صوفی نیکو ضمیر و صاحبدلی بود بنام جلال الدین برآمد و میگفت:
ده چراغ ار حاضر آری در مکان / هر یکی باشد بصورت غیر آن
فرق نتوان کرد نور هر یکی / چون بنورش روی آری بی شکی
منبسط بودیم و یک گوهر همه / بی سرو بی پا بدیم آن سر همه
یک گهر بودیم همچون آفتاب / بی گره بودیم و صافی همچو آب
چون به صورت آمد آن نور سره /شد عدد چون سایههای کنگره
کنگره ویران کنید از منجنیق / تا رود فرق از میان این فریق
____________________
1 . دو کتاب دیگر کافی کلینی متوفا 329 هـ و من لایحضره الفقیه ابن بابویه متوفا 381 هـ است.
2 . این شش کتاب: المبسوط ـ جامع الکبیرـ جامع الصغیر ـ سیر الصغیر ـ سیر الکبیرـ الزیادات است (الجواهر المضیه 2/560).
3 . مقدمه ابوالوفا افغانی بر اختلاف ابی حنیفه و ابن ابی لیلی به حوالت جامع بیان العلم ابن عبدالبر.